دلنوشته

هرچه از دوست رسد نیکوست

+ هــی.. تــو آزادی!

فکــر می کــردم 
در قلب تــ ـــ ـــو 
محکومم به حبــس ابد!! 
به یکبــاره جــا خــوردم ... 
وقـــتی 
زندان بان برســـرم فریاد زد: 
هــی.. 
تــو 
آزادیـــــ



و صـــدای گامهای غریبهـــ ای که به سلـــول من می آمـــد !!..

نویسنده : م-ن-ا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱
تگ ها: آزادی و غریبه و تو و زندان
comment نظرات () لینک


+ خنده‌ات طرح لطیفی است که دیدن دارد

خنده‌ات طرح لطیفی است که دیدن دارد
نازِ معشوق دل‌آزار خریدن دارد

فارغ از گلّه و گرگ است شبانی عاشق
چشم سبز تو چه دشتی است! دویدن دارد

شاخه‌ای از سر دیوار به بیرون جسته
بوسه‌ات میوه‌ی سرخی است که چیدن دارد

عشق بودی وَ به اندیشه سرایت کردی
قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد

وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن
عاشقی بی‌سر و پا عزم رسیدن دارد

عمق تو درّه‌ی ژرفی است، مرا می‌خواند
کسی از بین خودم قصد پریدن دارد

اوّل قصّه‌ی هر عشق کمی تکراری‌ست!
آخرِ قصّه‌ی فرهاد شنیدن دارد...

نویسنده : م-ن-ا ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ اسمتو گذاشتم " تجربه"

هی لعنتی...

از وقتی رفتی اسمتو عوض کردم!

گذاشتم " تجربه"
نویسنده : م-ن-ا ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱
comment نظرات () لینک


+ خسرو شکیبایی می گفت:

 

خسرو شکیبایی می گفت: 
بعضی وقت ها یکی طوری می سوزونتت 
که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن، 
... بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه 
که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن. 
زمانه ایست که خیلی چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.

نویسنده : م-ن-ا ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱
comment نظرات () لینک


+ باران بهانه ایست ازجنس حضورتو ،

باران بهانه ایست ازجنس حضورتو ،

اگرروزی قطره ای صورتت را بوسید

و گونه هایت گلگون شد به یاد من بیافت ،

چراکه ثانیه هایم سخت می گذرد
نویسنده : م-ن-ا ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد